X
تبلیغات
رز مشکی

رز مشکی

درد عشقی کشیدم که مپرس/زهر هجری کشیدم که مپرس

قشنگ

امروز با همسرم به کوهپیمایی رفتیم. نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند. مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند. آنقدر جو گیرنده ای بود که ماهم نشستیم و با خواننده دم گرفتیم. وقتی ترانه شادتر شد جوانی خوش تیپ بلند شد و شروع کرد به رقصیدن. خواستم فیلمی بگیرم فکر کردیم شاید دوست نداشته باشند. در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟

برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنه اش هم تا این حد بروز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا..

هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت : بی کس هستم اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟

به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟

شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط بخاطر این ملودی قشنگی که میزنی. حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد درآمد ماهانه خوبی دارد. در کجای دنیا کسی میتواند در کوچه ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.

میتوان همه رحدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد. چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم مثبت میدیدم.

بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند. مثلا آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند. حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟

-----------------------------------------

تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

موضوع انشا:فیس بوک

ما بهمراه دوستمان عضو فيس بوک ميباشيم . فيس بوک جاي خوبي است اما بيشتر اعضايش باهم فاميل هستند و از نام خانوادگيشان ميشود فهميد .مثل سبز يا ايراني يا پرشين يا پارسي .اکثراًهم شبيه هم هستند طوري که ما اوائل فکر ميکرديم دوقلو باشند .

وقتي وارد فيس بوک شديم تازه فهميديم که اسم اين اقدس چپول دختر همسايه مان پرميس بوده و چقدر هم خوشگل بوده و ما نميدانستيم . يک... عالمه دوست پسر دارد که مدام برايش عکس ميفرستند . تا کلاس دوم راهنمايي بيشتر درس نخوانده بود اما يک شعرهايي ميگذارد در والش که ما معنيش را نفهميديم . از دختر عمويمان پرسيديم گفت:جزّ جگر گرفته کپي پيست ميکند . دوست پسر منو هم غر زده سليطهءايکبيري !

فيس بوک دونفر عضو فعال دارد که مدام حرف ميزنند .يکي اسمش کوروش است و نام خانوادگيش بزرگ و ديگري هم بايد پزشک باشد که به او علي آقاي شريعتي ميگويند .

هرچقدر از خانه بيرون ميرويم واز مردم فحشهاي بد بد ميشنويم در عوض در فيس بوک همش حرفهاي گل و بلبل است و همه مهربانند .

البته يکي دوتا از همسايه هايمان که فحش بدبد ميدهند را در فيس بوک شناختيم و ديديم در فيسبوک قربان صدقه همه ميروند و از انسانتيت حرف ميزنند ،اما نميدانيم چرا تا خودمان رامعرفي کرديم بلاکمان کردند...

فيس بوک جاي عجيبي است .ديروز که به اتفاق پدرمان از کنار مسجد شهر رد ميشديم شنيديم که حاج آقا طاهري امام جماعت مسجد پشت بلندگو ميگفت:اين فيس بوک ساخت شيطان است و ميخواهد جوانان مارا از راه بدر کند . خدارا شکر ميکنيم که حاج آقا طاهري که خودشان هم عضو فيسبوک هستند سنشان زياد است وگرنه ايشان هم از راه بدر ميشدند .

ما خودمان يکبار از ايشان پرسيديم که چرا خودتان عضو فيس بوکيد ؟

ايشان فرمودند: براي تحقيق و بررسي مکر دشمنان در آنجا عضو شده ايم .

گفتيم :چرا فقط با دخترهاي سکسي دوست ميشويد و عکس برايشان ميفرستيد؟

ايشان گفتند: ميخواهيم براه راست هدايتشان کنيم و منظورمان امر به معروف است .

ايشان اخم کردند و گفتند:شما اصلاً مارا چجوري در فيسبوک شناختيد؟

گفتيم ،خوب آخر عکستان را ديديم که کلّهءخودتان را روي بدن آرنولد چسبانده ايد .

ديگر نشنيديم ايشان چه گفتند چون يک چک بما زدند که تا دوساعت گوشمان بوق اشغال ميزد !

خلاصه ما فيسبوک را دوست ميداريم،آنجا اقدس چپول ، پرميس جيگر ميشود ،ابرام شتر خفه کن ، پسر آريايي ميشود،همه مهربانند و حاج آقا طاهري هم آهنگ رپ ميگذارد و گاهي هم حرفهاي قشنگ ميزندو از چک زدن خبري نيست ،فيسبوک پر است از شريعتي و کوروش و اين آقاهه که تازه عضوش شده ،استيو جابز .راستي ما نميدانستيم خارجيها انقدر قشنگ فارسي مينويسند همين آقاي جابز يکيش .

اين بود انشاي ما....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

شب یلدا

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر،

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود …

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب

میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛

تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد،

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه... مُو مُستَحق نیستُم !

 زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :

پیر شی ننه ... پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

بیوگرافی شیطان

شیطان، نخستین کسى بود که بعضى کارها را مرتکب شد و پیش از او کسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از این قرارند

- اولین کسى که قیاس نمود و خود را از حضرت آدم علیه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاک در حالى که آتش از خاک بالاتر است.

- اولین کسى که در پیشگاه با عظمت الهى تکبر نمود و به دستور خالق خود عمل نکرد.

- اولین کسى که که معصیت و نافرمانى خدا را کرد و آشکارا با او مخالفت نمود.

- اولین کسى که به دروغ گفت : خدا گفته از این درخت نخورید، چون درخت جاوید است و اگر کسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شریک مى شود.

- اولین کسى که که قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصیحت مى کنم.

- اولین کسى که نماز خواند و یک رکعت آن چهار هزار سال طول کشید.

- اولین کسى که که غنا و آواز خواند، همان زمانى که آدم علیه السلام از درخت نهى شده خورد.

- اولین کسى که نوحه خواند و گریست ؛ چون او را به زمین فرستادند، به یاد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گریه کرد.

- اولین کسى که لواط کرد آنگاه که به میان قوم لوط آمد.

- اولین کسى که دستور ساختن منجنیق را داد تا حضرت ابراهیم علیه السلام را با آن در آتش اندازند.

- اولین کسى که دستور ساختن نوره را در زمان حضرت سلیمان داد، براى این که موهاى اضافى پاى بلقیس پادشاه سبا را از بین ببرند.

- اولین کسى که دستور ساختن شیشه را داد تا حضرت سلیمان علیه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقیس را آزمایش کند.

- اولین کسى که عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!

- اولین کسى که به خداى خود اعتراض کرد.

- اولین کسى که شبیه شدن به دیگران را مطرح و مردم را به آن تشویق کرد.

- اولین کسى که که سحر و جادو کرد و آن دو را به مردم یاد داد.

- اولین کسى که براى زیبایى ، زلف گذاشت.

- اولین کسى که نقاشى کرد و چهره کشید.

- اولین کسى که آتش حسدش شعله ور شد.

- اولین کسى که به ناحق مخاصمه و جدال کرد.

- اولین کسى که خداى تعالى به او لعنت نمود( و از ناراحتى فریاد کشید).

- اولین کسى که به خدا کفر ورزید.

- اولین کسى که گریه دروغى نمود.

- اولین کسى که عبادت و خلقت خود را ستود.

- اولین کسى که صورتهاى مجسمه و بت را ساخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

نامه یک دختر به همسر آینده اش ... !!!!!!


عزیزم!

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود......

اگه احساسی بود بازم برای تو بود....

ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود .........

یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو.......

دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم.......

می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرد... 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

 اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.


احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.


 احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.


شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.


 گویی از کنار لحظه ها می گذرم


 این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.


انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا


 که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.


همه چیز در ذهنم معلق است.


 در باره همه چیز میتوانم بنویسم


 و لی نمی دانم


 چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود


 و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.


آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد


 که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.


 حالت آدمی را پیدا می کنم


که دیر سر قرارش رسیده باشد.


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم


هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار


 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم


حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام


 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم


ساکم را بر میدارم و به راه می افتم


این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی


 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد


 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد


اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است


 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد


می خواهم از تو متنفر باشم


به همین سادگی


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط پوریا  |